تبليغاتX
روژین

روژین

موسیقی روح معماری

چشم .. زيتونِ سبز در کاسه ... سينه‌ها ... سيبِ سرخ در سينی

لب ... ميان سفيدی صورت،چون تمشکی ... نهاده بر چينی

سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟

تو خودت جای من اگر باشی ... ابتدا از کدام می‌چينی؟

با نگاهی ... تبسمی ... حرفی ... در بياور مرا از اين ترديد

ای نگاهت محصّل شيطان ... اخم‌هايت معلّم دينی

هر لبت يک کبوتر سرخ است ... روی سيمی سفيد،با اين وصف:

خنده يعنی صعود بالايی ... همزمان با سقوط پايينی

می‌شوی يک پری دريايی ... از دل آب اگر که برخيزی

می‌شوی يک صدف پر از گوهر ... روی شن‌ها اگر که بنشينی

هرچه هستی،بمان ... که من بی تو ... هستی بی هویّتی هستم

مثل ماهی بدون زيبايی ... مثل سنگی بدون سنگينی

غلامرضا طریقی

==================================

ای نــاز تو تا نيــمــه ی پاييـــــز رسيــده ...

ای سرخ لبـت ... با مــی لبــــريز رسيــده

زلف تو هواخواه کدامين شب ابری ست ...

کاين گونه پريشان و ... غم انگيـز رسيــده

زيبـــاتر از آنــی که رهـــايت کنــــم ... امــا

دير آمـــــــده ای ... دوره ی پرهيز رسيـده

جــان و تــن مـن امـــت پيغمــبر دردنـــد

بــر مـن ، دم ويرانگر چنگيـــــــــز رسيــده

ای قونـــيه تا بلخ به غوغای تو مشغــول

بشتاب ... که شمــس تو به تبريز رسيده

کم گـريه کـن ... آتش زدن بـاغ گناه است

ای ســرخی چشم تــو به پاييز رسيده

لبخند بزن ... لب که به هم می زنی انگار

يک سوره ی زيبا ... به خطی ريز رسيــده

ناصر حامدی


================================

ترانه های این پست رو از آرشیو موسیقی خودم انتخاب کردم .نمیدونم باید راجع بهشون توضیح بدم یا نه ... !؟ فقط وقتی گوش دادم برای اولین بار ... هرگز فکر نمیکردم جزئی از وجودم بشن و بدون اونها نتونم زندگی کنم ...

تقدیم به "یک عاشقانه ی آرام"

Harem - Sara Brightman

Sleeping sun - Nightwish

Right here waiting for you - Richard Marx

Parafono - Harris

================================

تو کاش جای خدا می شدی ... اگر چه زنی

قلم بگیری و ... طرح مرا به هم بزنی

مرا بغل بزنی مثل عنکبوتی مست

که تار محکمی از خویش ... دور من بتنی

همیشه مزه ی عناب تازه خواهد داد

به گونه های ترم ... بوسه ای اگر بزنی

درختِ سوته دلِ هر چه آلبالویم

که سالهاست نه می چینی و نه می شکنی

مباد سهم لذیذ کلاغها بشوم

چه می شود خودت امسال زودتر بکنی؟

بچینی و بپری و به باد نسپری ام

به سینه بفشری ام تنگ ... مثل پیرهنی

بگیری و ببری با خود آن سر دنیا

که مثل من ... تو هم اینجا غریب در وطنی

کدام دختر معصوم جز تو مثل خدا

صفای روح خودش را دمیده در بدنی؟

مسلم فدائی


==================================

خدا ... همیشه به کارِ گره‌زدن بوده است
به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است
همین حکایتِ کوتاهِ نسبتاً جذاب
دلیل صحت این ادعای من بوده است
شروع قصه از اینجاست: یک سواره ی گیج
و یک پیاده ... که در حال رد شدن بوده است
سواره ... غرقِ خیالات خویشتن بوده
پیاده ... غرق خیالات خویشتن بوده است

هما نگفت چرا بعد از آن تصادفِ سخت
تمام وقت ... پرستار او ... حسن بوده است
هما نگفت که گلدان روی میز ... چرا
قرارگاهِ دو تا شاخه نسترن بوده است

دو ماه بعد ... هما با رضا ...  رضا ... !!؟؟ آری
که او ... برادرِ خوشبختِ یاسمن بوده است ...
پزشک بخش ... که از چند ماه پیش ... فقط
به فکر "مورد دل‌خواه یافتن " بوده است

حسن ... دوباره سوار همان قراضه ی خویش
دوباره ... غرق خیالات خویشتن بوده است
حسن ... همیشه به دنبال رشته بافتن و ...
خدا ... همیشه به کار گره‌زدن بوده است

محمدکاظم کاظمی

=======================================




نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:23 توسط عبدالله قوامی|

وقتی که معلم پیر شود ...

تو جوان شده ای .

وقتی معلم دست به عصا شود ...

تو بی باک تر شده ای .

وقتی معلم برای دیدن دست بر پیشانی است ...

تو تیزبین شده ای .

وقتی معلم باز نشسته شود ...

تو سر کار گذاشته شده ای

وقتی معلم تنها شود ...

تو عاشق شده ای .

وقتی معلم می میرد ...

تو پیر شده ای ...

حالا بگذار پروانه ها دوران پیله گی خود را بیاد نیاورند ...


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:41 توسط عبدالله قوامی|


به جانِ سوره ها افتاده ام ... مشغول تحلیلم

کمی آن سوی سِدرُالمُنتهی ... در حال تنزیلم

میان آیه ها می گردم و ... هُق می زنم خود را 

صدای زخم انسان می دهد ... آهنگ ترتیلم

تو را می نوشم و ... وارونه می رقصم خیابان را

چه پنهان از تو حالم خوب و ... هِـــع ... پاتیل پاتیلم 

میان تشت الغوث ِ تو ... همچون کفر می رقصم

کریمانِ نگاه تو ... نمی گیرند تحویلم

قرارمان کنار جُلجُتا  ... بعد از نماز صبح

تو با یک شاخه ی زیتون و من ... با دسته ی بیلم

دلم را می نویسم پشت جلد خستگی هایم

که تا یک جبرئیل و وحی دیگر ... پاک تعطیلم

فرشید تربیت



نشئه ی صد در صدم ... ساقی نود دارد اگر

می خورم ... در شهرتان یک جرعه حد دارد اگر

ساغر خالی بگیرم باز ... رو در روی او

روی بر گرداندش ... پیغام رد دارد اگر

بوسه بر آیات قرآن تا بهشتت می برد

بر لبانش قل هوالله احد دارد اگر ...

تا که زندان بان تویی ... بیزارم از آزادی ام

جرم ما را خود بگو ... حبس ابد دارد اگر

حسرت سر بر سر زانوی تو دارد هنوز ...

هر کجا خوابیده ای ... سر بر لحد دارد اگر

واژه ی اول که آمد ... ماه کامل گشته بود

نام تو در شعر هایم جزر و مد دارد اگر

من به قدر ذوق خود از تو سرودم ... پس ببخش

این زبان و اکرده گاهی شعر بد دارد اگر ...

آرش شفاعی

-------------------------------------------------------

ترانه ی بسیار زیبای Leylo رو با صدای Maumut Tuncer بشنوین ...

لذت ببرین ... شعرش هم پیوست شده ...

==============================

 

قهوه را بردار و ... یك قاشق شكر ... سَم بیشتر!
پیش ِ رویـــــم ، هــــم بزن آن را ... دمــــادم بیشتر
قهوه ی قاجاری ام ، همرنگ چشمانت شده ست
مــی شوم هـــرآن بـــه نوشیدن مصمــــم ... بیشتر
صندلی بگذار و بنشین روبرویم ... وقت نیست
حرف ها داریــــم ... صدها راز مبهــــم ... بیشتر
راستش ... من مرد رویایت نبودم هیـــچ وقت
هرچه شادی دیدی از این زندگی ... غم بیشتر
ما دو مرغ عشق ... اما تا همیشه در قفس
ما جدا از هم غم انگیزیم ... با هــــم ... بیشتر
عمق فنجان هرچه كمتر می شود ، حس می كنم
عــــرض ِمیــــز ِ بینــــمان انگار ... كـــــم كـــــم بیشتر
خاطرت باشد ... كسی را خواستی مجنون كنی
زخـــــم قدری بر دلش بگذار ... مرهـــــم بیشتر
حیف باید شاعری خوشنام بودم در بهشت ...
مادرم  حـــــوا ... مقــصر بــــــــــود ... آدم بیشتــر
سوخت نصــف حرفهایـــم در گلــو ... اما تو را
هرچه می سوزد گلویم ... دوست دارم بیشتر

محمد حسین ملکیان


ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات ...
خنده ات ... اعجاز شهناز است ... در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن  ... زیبایی ات
ابــــروانت ... فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم ... تو هــم چایـی بریز
آی ... می چسبد شب یلـدا هل و چایـی نبات

جنگل آشوب من ... آهـوی کوهستان شـعــر
این گـوزن پیـر را ... بیـچاره کرده خنده هات

می رود ... بو می کشد ... شلیک ... ! مرغی می پرد
گردنش خــم مــی شود ... آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و ... پلکش که سنگین می شود
می کشد آهـــی کـه  ... آهــو ... جان جنگل به فدات

سروها قد مـــی کشند از داغــــی خــون گوزن ...
عشق قل قل می زند ... از چشمه ها و ... بعد ... کات:

پوستش را ... پوستین کـرده زنــی ... در نخـــجوان
شاخ هایش ... دسته ی چاقوی مردی ... در هرات

حامد عسگری

 ----------------------------------------------------------------------

و ترانه ی کوردی be diro meji با صدای haval ebrahim

===============================

این پست خیلی طولانی شد ... ولی خب ... جبران مافات بود دیگه ...

بنا داشتم یکی دو تا شعر دیگه هم بذارم ... امکان داشت حوصله نکنین بخونین ... اونوقت شعرها ناراحت میشدن !!! و اینکه ظاهراً  ... "ناگفته های جبرئیل" متاسفانه امکان چاپ نخواهد داشت ... باید ببینیم جناب احمد خان بیرانوند چه تصمیمی میگیرن برای انتشار اشعار نغزشون ...

موسیقی هم زیاد دارم واسه آپلود که توی صف نشستن همه شون ... به خدا انقد قشنگن نمیدونم از کدوم شروع کنم و ... به کدوم ختم ...؟! فقط خواهش میکنم ترانه ها رو خیلی قشنگ گوش کنین ... خیلی با حوصله و مهربون ... براشون وقت بذارین ... "این غزل ها ... همه ... جانپاره ی دنیا من اند" ...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:3 توسط عبدالله قوامی|

و نوزدهم فروردین ماهی ... دیگر

======================

مثل یک کابوس ... ما را به رویا میــبری

پشتِ ردت ... تا کجا ما را به هر جا می بری؟

از دهان گرگ ها  بـیـرون کشیدم سالها ...

پیرهن هایی ...که در چنگ زلیخا می بری

باز هم دعوت به طوفان کن مرا ... اما بدان

من دلم دریاست ... دریا را به دریا می بری

من شبیه یوسفم ... راه سقوطم چاه نیست

چون بیـندازی مرا در چاه ... بالا می بری

دلخوشم ، گر دل به غیر از من به هرکس باختی

بردنی ها را ... فقط از سیــنه ی ما می بری

با همان یک حرکت اول ... نگاهم مات بود

ماتم از اینکه پس از یک عمر ... حالا می بری



صبح به این زودی

از همین حالا ...
تا هروقت تو بگویی ...
نمی نویسم
و کلمات ... با آرایشی غلیظ تر
خود را ... به دیگری عرضه می کنند
تو اما  ننویسی ؛
آفرینش ... کارگاهش را تعطیل می کند
و به قرص های صورتی رنگ افسردگی ... معتاد می شود

بنویس ...
بنویس تا بدانند ...
لبت چه به صورتی می آید ...
به چه صورتی می آید ...
می رود
رنگ ها را دیوانه کند ...


بنویس ...
بنویس تا بدانند ...
گاهی ... اگر لقمه ای تعارفت می کنم
یعنی خواستی جگرم را سرچنگالم گاز بگیر
گاهی اگر از خواب می پرم
 و به تو خیره می شوم ...
یعنی صبح به این زودی ...
در حد مرگ دوستت دارم

آرش شفاعی




نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 23:17 توسط عبدالله قوامی|



هنوز هم دلم تنگ می شود ...
برای محض حرف زدنت  ...
و برای تکیه کلام هایت  ...
که نمی دانستی ... فقط کلام تو نبود !
من هم به آنها تکیه داده بودم


 

چه ساده لوح اند ...

     آنانکه می پندارند

        عکس تو را

به دیوارهای خانه ام آویخته ام

         و نمی دانند ...

               که من ...

                             دیوارهای خانه ام را به عکس تو آویخته ام !!

- شمس لنگرودی

من هنوز فکر می کنم رعد و برق ... صدای سرفه های خداست که این روزها زیاد سیگار می کشد؛ مثل من که این روزها زیاد عطسه می زنم ! دکتر می گفت به مرکبات آلرژی داری ؛ من اما ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه دنیا را بدون پرتقال سر کنم ... که دهان تو همیشه بوی پرتقال می دهد ؛ گیسوانت چراگاهِ شکوفه های بهار نارنج است ... پاییز که می رسد عطر لیمو از یقه ی پالتو پوستت بیرون می زند !

دکترها حرفهای احمقانه زیاد می زنند! برعکس مسیح،که ملکوت خدا را ... دوست داشتن ِ همسایه می دانست؛ من اما ... چشمهای تو را باغ عدن که به ناپرهیزی نیاکانم از آن رانده شده ام ... و حالا اهل سرزمینی هستم که بانوی اثیری آن "میم گرجی " است ؛ پرچمش دستمالی از ابریشم و اگر هلپرکه و برناو را از او بگیری چیزی از ملتش باقی نمی ماند  ! ...من هنوز فکر می کنم که اگر پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت جنگی در جهان رخ نمی داد

من هنوز نفهمیده ام چرا چیزهایی را که با عقلم جور در نمی آید ... راحت تر باور می کنم ... مثل همین که کسی می آید که مثل هیچ کس نیست ... یا همین که ... تو دوستم داری  ...

- اصغر عظیمی مهر



باید تو را همیشه به دقت نگاه کرد
یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه کرد
خاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو را
وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد
هر دو مخدرند که بیچاره می کنند
باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد
هر کس نظاره کرد تو را دلسپرده شد
فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد
عارف اگر برای تقرب به ذات حق
زاهد اگر برای ملامت نگاه کرد
تو بی گمان مقدسی و کور می شود
هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کرد

- مسلم محبی



دانلود قطعه ی بدون کلام "راز خلقت" ساخته و نواخته ی استاد انوشیروان روحانی

========================================


هر بار خواست چای بریزد ... نمانده ای
رفتی و باز هم به سكوتش نشانده ای
تنها دلش خوش است به اینكه یكی دو بار
با واسطه ... سلام برایش رسانده ای
حالا ... صدای او به خودش هم نمی رسد
از بسكه بغض، توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تكانده ای
می رقصی و ... برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را كه به ساحل كشانده ای
بدبخت، من ...  فلك زده، من ... بدبیار،من ...
امروز،عصر ... چای ندارم و ... تو مانده ای

- حامد عسگری


"نون" ...  از شروع قصه ی ما "والقلم" نشد

حیفا ... که عاشقش شدم و ... عاشقم نشد

پشت مرا شکست فقط با نگاه سرد

پشتی که زیر بار غم و درد ... خم نشد

ای دوستان ... نوشتم و اقرار میکنم

حسی شبیه عاشقی اولم ... نشد

گفتی برو عزیز ... فراموش کن مرا

هی سعی کرده ام و ... به جانت قسم ... نشد

با اینکه حرف های تو گاهی شرنگ بود

در پیشم از قداستتان ... هیچ کم نشد

تو رفته بودی و ... طی این سال های سخت

بر هیچ دل، به قدر دل من ... ستم نشد

بانویِ مهربانِ غزل های من ... ببین

مهمانی ات تمام شد و ... "چای" دم نشد

- وحید پورداد



نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 17:51 توسط عبدالله قوامی|


آخرين مطالب
» همین حکایتِ کوتاهِ نسبتاً جذاب
» مـــعـــلممممم ....
» می سوزد گلویم ...
» دوباره ...
» چـــــــــــــای ... بدونِ تو
» "کله باد"
» از ...
» بهانه ی ...
» اصل مطلب ...
» خورده در دهنت !

Design By : Pichak